سلام دوستای عزیز و گلمون ... اومدیم بعد از 1 ماه و 17 روز ... دوباره سراغ خاطره هامون حالا جریانات این ماه ...... شاید زنده کردن شون واسه هممون تلخ باشه ولی می گیم تا عبرتی باشه واسه ی همه ما .....
روز سه شنبه بود .. چه روزززززی بود .. امتحان مبانی رو داده بودیم و طبق معمول ما galoha تو حیاط بودیم . ساعت بعدش عربی داشتیم با چوب شور .. ما هم که وقتی می ریم توی حیاط دیگه دوست نداریم پامونو تو کلاس بزاریم .. ما هم که طبق معمول در حال رقصیدن و دست زدن و جک گفتن بودیم نگو که این چوب شور سیاه بره سر کلاس . ( توی مدرسه مون هر کی دیر بره سر کلاس باید برگه ی تاخیرورود بگیره ) ما که رفتیم در کلاس ما رو راه ندادن چون دیر رفته بودیم . گفت باید برین برگه بگیرین . حالا ما هم که 9 نفر بودیم هیئت علی اصغزی ر فتیم تو دفتر . که خیر سرمون برگه بگیریم . این معاونا هم هیچ کدوم کارمند وطیفه شناس و پشت میزاشون نبودن . ما 9 نفر هم که رفتیم تو دفتر معاونین دیدیم که هیچکی تو دفتر نیست ..... اون مزده ی احمق ( از بچه های سوم تجربی – جانشین الیاس ) به ما گفت بابا بیخیال برین برگه بردارین خودتون امضا کنین بشینین سر کلاس . ما هم که اون موقع تو حال و هوای خودمون بودیم به عواقب اون فکر نمی کردیم و فقط می خواستیم بریم سر کلاس عربی چلچلی کنیم . . چلچلی نکردیم که هیچ نوکمونو هم چیدن ........
بریم تو حالو هوای دفتر معاونا و یزدی کماندو و نینجاهاش ..... خوب ...... مزده نظر داد و ما چوبشو خوردیم
به من گفتن تو بورو برگرو بردار ( فاطیمای بیچاره ی از همه جا بی خبر ) .... برگرو با چه مهارتی از توی کشو میز اونم میز کی. یزدی کماندو برداشتم .. اون لحظه فکر اینو نکردم که یه روز با لانچیکوش تا هم در خونمون دنبالم می کنه برداشتم ..... خلاصه 9 نفرمون رفتیم تو اتاق پرورشی . پگاه هم یکی یکی اسمارو نوشت . از همه بد تر اینکه یه امضا زد بی خبر از اینکه این همضا همون امضای کماندوست . . ما هم برگه به دست با نیشهای تا بنا گوش باز .. صدای خنده ها تا در مدرسه می رفت .. هیئت علی اصغری به سمت کلاس راه افتادن که ...... یزدی کماندو برگرو دید که من زیر مقنعه ام قائم کردم که در اون لحظه فهمیدم گاوم 4 قولو زاییده ولی هیچ اهمیتی ندادم ... هی کماندو فریاد می زد ااااای فاطیماا ای پگاه .. ماهم که اصلا انگار نه انگار رفتیم سر کلاس عربی ... که این چوب شور وامونده که از اون یره های تیزیه گفت این برگرو از کی گرفتین ما هم که با همون نیشای باز نشستیم سر کلاس .. این چوب شوره لامصب شک کرد . .. و برگرو برد پیش یزدی کماند ... و همون موقع هم از رو نرفتیم . کرکر میخندیدیم .. . ییهوووو دیدیم چوب شور میگه ... 9 نفر برن دفتر . .. اما ما های گلو همون موقع هم دست از خنده ها بر نداشته بودیم .. گفتیم الان کماندو بایک چهره ی خندون جلومون سبز میشه ... ولی غافل از اینکه .. یزدی کماندو تو دفتر پرورشی رو صندلی نشسته و خودش و.صندلیش از عصبانیت اتیش گرفته .. . رفتیم تو دفتر . شرو کرد به دعوا که بر گرو کی نوشته ؟؟؟؟؟ ..... ......... خجالت نمیکشین ؟؟ .. شما دست تو کشوی من که یک میلیون چک آماده ی دریافت توشه می کنین ؟؟؟ یا بگین کی امضا کرده یا می فرستمتون کمیته انضباطی ... ... حالا ما ها که یک زبون داشتیم این هواااا خفه خون گرفته بودیم و تازه فهمیده بو دیم چی کا کردیم ( واقعا خسته نباشیم .. چه زود فهمیدیم ) ... هر چی گفتیم خانوم غلط کردیم نفهمیدیم .... حرف حرف خودش بود و می گفت .. یا بگین کی این کارو کرده یا میفرستمتون دایره انضباطی ... 
حالا این غلطی که کرده بودیم نمی دونستیم چه جوری ماس مالیش کنیم .... اولش که بچه ها عادی بودن ولی بعدش بعضیا زدن زیر گریه .. ولی ما خیلی طبیعی بودیم .... هیچکی حرف مارو گوش نمیداد که یهو جناب اعظم مدیرمون اومد .. . اون که اصلا نگاهمون نکرد ... بهمون گفت تو ای همه سال شما اولین کسایین که اینقدر جرئت داشتین این کارو بکنین ( حالا ما که کاری نکردیم ) حالا از شانس گنده من مامان من تو مدرسه بود همه چیزو فهمید هر چی با یزدی کماندو حرف زد قبول نکرد که نکرد ... ازمون خواستن که فردا همه ی مامان باباها پاشن بیان مدرسه که تکلیف ما رو روشن کنن ... وای چه روزی بود حالا من که مامانم از همه چیر خبر داشت ولی واسه بقیه سخت بود که به والدینشون بگن .. حالا از بدشانسیه ما پس فرداشم امتحان تاریخ داشتیم ... فرداش قرار شد همه ساعت 9 صبح بیاین مدرسه .. در صورتی که ماها مثلا اون روز روز تعطیلیمون بود ... خلاصه مامان باباها اومدن بحث و گفت و گو گریه و خنده و خلاصه تو تنگنا مارو قرار دادن که همه چیزو بگیم وای نمیدونین چه لحظه ای بود دیگه من که اصلا اهل گریه نبودم زدم زیر گریه ... هیچی دیگه مجبورمون کردن بگیم ما هم گفتیم ... بیشرفا هیچ کاری نکردن فقط می خواستن ازمون حرف بکشن ....
بعد از این اوضاع خیلی چیزا تغییر کرد ... مثل دوستی هامون مثل خنده هامون ... مثل تمام روزای خوبمون .....
وحالا مثلا ما گفتیم آدم شیم دیدیم نمیشه .. حتی وبلاگو پاک کردیم دیدیم نه بازم نمیشه .. اومدیمو دوباره راش انداختیم
اینم جریان این 1 ماه و 17 روزی که نبودیم
+
| نوشته شده توسط: naz-raz--->2f
در: پنجشنبه 18 بهمن1386| نظرات :
|