سلام bax galooo ! احوالتون چطوره؟ سالمین؟ مطمئنین؟! مثل ما کم ندارین؟
امروز 4 شنبه 25/2/87 اولین امتحان ترم دوم رو دادیم اونم چه امتحانی!؟ ساعت تفریح اول یعنی ساعت 9 بعد از زنگ شیرین حسابان وقتی از سالن اومدیم بیرون دیدم اِ...... بابای من nona galoo) اومده تو مدرسه داره دنبال من می گرده! همه کف کرده بودیم که چی شده؟
بابای من اینجا چکار می کنه؟ منم که از دیدن بابام ذوق کرده بودم با سرعت جت خودم رسوندم به بابابم که ببینم چی شده؟ بعد بابام گفت هر چند هفته معلم تموم شده اما عیبی نداره!
این بستنی هارو ببر واسه معلمات تو دفتر تا بخورن!(فکر کن!ساعت 9 صبح بستنی بخوری)
من که که نمی تونستم به بابام بگم حیف این معلما نیست که تو براشون پول خرج کنی!
تو دلم گفتم:الهی تو گلوی همشون گیر کنه(مخصوصاً کماندو و نینجاهاش که مارو انقدر اذیت کردن) خلاصه بستنی ها رو بردم و کوفتشون کردن.
ساعت دوم که ما مثلاٌ تاریخ داشتیم ازمون امتحان ترم رو گرفتن!فکر کن سر کلاس سالاری!مگه میشه تقلب کرد ما هم که فقط به امید الهام های الهی اومده بودیم سر جلسه! چون اصلاٌ برنامه نویسی یاد نداشتیم فقط تنها کار مفیدی که تونستیم بکنیم این بود که قبل از امتحان چتد تا از برنامه های مقلوب و ... رو تقلب نوشتی!(ها ها)
امتحان شروع شد همه مونده بودیم توش!افتض دادیم!تموم شد!(تقلب هم کردیم)
بعد از امتحان هم در حالی که همه از امتحان خودشون ناراحت بودن و اشکاشون داشت در می یومد!منم واسه اینکه یه تنوعی شده باشه گفتم بیاین بریم بستنی بخوریم دلمون بازشه.
این بچه ها هم طفلی ها استقبال کردن ! با FATI GALOOOرفتیم تو آبدارخونه این FATIداشت لهجه کوهسرخی که یاد گرفته حرف می زد منم از خنده روده برشده بودم که یه دفعه به یه کلمه ای رسید که ایهام داشت هنوز این بچه دوباره کلمه رو تکرار کرد یه دفعه آقای عراقی(بابای مدرسمون)
از جلومون در اومد. دهن fatiبسته شد...!منم که داشتم می خندیدم کپ کردم!
حالا بگذریم رفتیم بستنی گرفتیم و خوردیم تازه بستنی هامون قلبی(شکل قلب)بود.گفتیم هر کی در بستنی شو باز کنه اگه پاره بشه اون عاشقه اگه پاره نشد عاشق نیست.همه با ظرافت و دقت باز می کردن که یه دفعه در بستنی ninaتیکه تیکه شد همه زدیم زیره خنده!fatiدر حال حرف زدن بود که آره!..ببینیم کی عاشق تره!که یه دفعه مال خودش پاره شد !البته کم مال منم که در آخرین لحظات پاره شد.پس من (nona)،fati،nina،معلوم شد که ...!وای چه خبره!بی خیال! این pegah،zaki،بدجوری در رفتن حتی یه ذره هم پاره نشده بود که بگیم...!داشتیم بستنی می خوردیم دیگه زنگ تفریح شده بود معلما داشتن می رفتن یکی از معلمای مرد (البته دبیر ما نیست)اومد بنده ی خدا سواره ماشینش بشه،fatiهم که نمی دونم این کلمه ی جذاب رو از کجا یاد گرفته هنوز داشت می گفت diiiiiiiiiiivaaaaaaaaaaneeeeiiiyaaaکه یه دفعه این اقا هه اومد در حالی که از حرف fatiمی خندید منم محکم زدم به پای fatiو هممون از شدت خجالت آب شدیم بلند شدیم از اونجا رفتیم تا اوضا از این بدتر نشه! ماهای پررو هنوز معلم از اون منطقه دور نشده بود دوباره اومدیم سر جای اولمون نشستیم!اومدیم سر کلاس افتادیم به جون این کتاب های مبانی طفلکمون و شروع کردیم به پاره کردنش این pegiزرنگی کرد و کتاب خودش رو جمع کرد گذاشت تو کیفش منم که اهل کتاب پاره کردن نبودم !نامرد اومد کتاب من و پاره کرد،4ورقه به طوره کامل جدا کرد!آخه این بشر با خودش فکر نمی کنه که اگه من از این مبانی تجدید بیارم چیکار کنم!زنگ بعد دوباره با اصغر کاکل به سر حسابان داشتیم.آلانم که توی کارگاه کامپیوتر نشستیم داریم آهنگ گوش می دیم!مثلاٌ زنگ شیمیم ولی خوب بیکاریم.zaki داره روی 1000 تومانی اسمامون رو می نویسه!(بیکاره)پولاش اضافی کرده!)fatiهم داره پشت کتاب مبانی zaki رو پر از چرت و پرت می کنه البته گفته باشم روی جلدشو من زنگ قبل پر کرده بودم!pegi هم داره با mahlaور می زنه باز این 2تا افتادن به هم دیگه کی می تونه جداشون کنه.ninaهم داره با خانممون می خنده حالا به چی خدا عالمه من طفلی(nona)هم که طبق معمول همیشه باید خاطرات رو بنویسم.سرم رو انداختم پایین هم دارم فکر می کنم هم دارم می نویسم!اگه گفتین به چی فکر می کنم؟!حدس بزنین؟!
شرمنده galooo ha این خاطره باید زودتر می ذاشتمش ولی افتادیم تو امتحانا وقت نشد.nona تو مدرسه زحمت کشید نوشت منم (nina) قرار بود تایپ کنم بزارم که نشد دیگه.ولی حالا که خلاص شدیم بیشتر میایم گرچه خاطرات 5galoooفقط تو مدرسه هست ولی خوب بازم باهمیم ولی نه تو مدرسه
راسسسسسسسسسستی امروز 29 خرداد تولد Fatima june از طرفه خودم (nina)،pega،zaki،nonaبهت این روزه قشنگ و تبریک میگم کادوتم میم بت میدم آگه دختر خوبی باشی!امیدوارم به تمامه آرزوهای کوچیک و بزرگت برسی. *-:
+
| نوشته شده توسط: naz-raz--->2f
در: چهارشنبه 29 خرداد1387| نظرات :
|